# title: احمق و خر

یک روز صبح، مرد احمقی از خواب بلند شد و با خودش فکر کرد:«به چیزی احتیاج دارم؟ به یک خر نیاز دارم.»

بنابراین خانه‌اش را ترک کرد و پیاده رفت تا به شهر رسید. به طویله‌ی خرها رسید و وارد آن شد. خرهای زیادی آنجا بودند. بعضی‌هایشان بزرگ و بعضی‌ها کوچک بودند. بعضی‌ها گوش‌های دراز داشتند و بعضی‌ها کوتاه. اما در میان آنها تنها یک خر بود که گوش‌های دراز، نرم و ابریشم‌مانندی داشت.
«این همان خری است که من می‌خواهم.»

احمق به صاحب طویله پول داد و آن خر را که با طنابی بسته شده بود، از طویله و از وسط خیابان‌های شهر گذراند.
